گاهی برای فهمیدن اینکه چرا یک جامعه بیشتر مجازات میکند، نباید به زندانها نگاه کرد؛ باید به رابطه آدمهایش با یکدیگر نگاه کرد. فرض کنید در یک محله قدیمی، همسایهای نیمهشب صدای تلویزیون یا مهمانیاش را زیاد کرده است. همسایه روبهرو او را میشناسد؛ میداند چه کسی است، چند سال است آنجا زندگی میکند و شاید حتی خانوادهاش را بشناسد. احتمالاً اولین واکنش، در زدن، تذکر دادن یا فرستادن یکی از معتمدان محله است. حالا همین اتفاق را در یک مجتمع بزرگ و ناشناس تصور کنید؛ جایی که ساکنان طبقات و واحدهای مختلف حتی نام یکدیگر را نمیدانند. ممکن است همان تعارض، خیلی زود از یک «اختلاف همسایگی» به «شکایت» تبدیل شود.
این تفاوت کوچک، یک پرسش بزرگ را پیش میکشد: آیا هرچه انسانها کمتر یکدیگر را بشناسند، بیشتر به مجازات نیاز پیدا میکنند؟
نیلز کریستی، جرمشناس نروژی، پاسخ جالبی به این پرسش دارد. او در نقد نظامهای مدرن کنترل جرم، از مفهومی سخن میگوید که در ظاهر ارتباط چندانی با زندان و مجازات ندارد: فاصله اجتماعی. از نظر او، جوامع مدرن بهتدریج به «جوامع غریبهها» تبدیل شدهاند؛ آدمهایی که کنار یکدیگر زندگی میکنند، اما یکدیگر را نمیشناسند. در چنین جامعهای، «دیگری» دیگر الزاماً همسایه، همکار، خویشاوند یا عضوی شناختهشده از یک اجتماع نیست؛ ممکن است فقط یک غریبه باشد. و غریبه را معمولاً از خلال یک رفتار میشناسیم، نه از خلال یک رابطه. اگر همسایهای را سالها بشناسیم، وقتی رفتاری آزاردهنده از او سر میزند، احتمالاً آن رفتار را در متن شخصیت و سابقه او تفسیر میکنیم. اما اگر ندانیم فرد پشت در چه کسی است، همان رفتار میتواند تمام تصویری باشد که از او داریم. او دیگر «آقای فلانی، همسایه طبقه سوم» نیست؛ «مزاحم» است. اینجاست که مجازات آسانتر میشود.
کریستی برای توضیح این وضعیت به مفهوم «غریبه» نزد گئورگ زیمل نیز توجه میکند. غریبه کسی است که در جامعه حضور دارد، اما پیوند او با دیگران به اندازه کافی عمیق نیست که کاملاً عضوی از «ما» تلقی شود. او هست، اما به شبکه روابط ما تعلق کامل ندارد؛ غریبه کسی است که میماند اما همیشه امکان رفتن دارد، و از این رو هرگز کاملاً عضو جامعه نیست.
این ایده را میتوان در بسیاری از تعارضات روزمره شهری دید. دو رانندهای را تصور کنیم که پس از یک تصادف جزئی در خیابان با یکدیگر درگیر میشوند. آنها هیچ شناختی از یکدیگر ندارند و احتمالاً بعد از چند دقیقه دیگر همدیگر را نخواهند دید. رابطهای وجود ندارد که بخواهند حفظش کنند؛ خاطره مشترکی وجود ندارد که مانع تشدید تعارض شود؛ و احتمالاً هیچکدام هزینه اجتماعیِ خراب شدن رابطه را نمیپردازند. در چنین وضعیتی، زبان تعارض خیلی زود میتواند از «بیا مسئله را حل کنیم» به «شکایت میکنم» تغییر کند.
در محلهای که افراد یکدیگر را میشناسند، ممکن است اختلاف میان دو خانواده با وساطت یک بزرگتر، معتمد یا همسایه حل شود. در یک مجتمع بزرگ، ممکن است دو طرف حتی یکدیگر را نشناسند. در یک رابطه مالک و مستأجر نیز اگر میان دو طرف هیچ اعتماد و سرمایه اجتماعی وجود نداشته باشد، اختلافی درباره تعمیرات، اجاره یا تخلیه میتواند خیلی سریع از گفتوگو به اخطار، اظهارنامه و دادگاه برسد.
البته این به معنای آن نیست که هر اختلافی باید خارج از نظام رسمی عدالت حل شود. قانون و دادگاه برای حمایت از حقوق افراد و رسیدگی به رفتارهای مجرمانه ضروریاند. مسئله چیز دیگری است: آیا نظام رسمی عدالت در حال جایگزین شدن با ظرفیتهای اجتماعی حل تعارض است؟ اگر پاسخ مثبت باشد، با مسئلهای فراتر از «تورم کیفری» مواجهیم. ممکن است بخشی از تورم کیفری، محصول این واقعیت باشد که جامعه دیگر بسیاری از تعارضات خود را نمیتواند یا نمیخواهد درون خودش حل کند. تعارضی که زمانی میان دو همسایه، دو خانواده یا دو عضو یک صنف باقی میماند، امروز ممکن است به پروندهای برای پلیس، دادسرا یا دادگاه تبدیل شود.
در اینجا یک پارادوکس مهم شکل میگیرد: جامعه مدرن ممکن است از نظر فناوری و ارتباطات بهشدت به هم متصل باشد، اما از نظر اجتماعی از یکدیگر دورتر شده باشد؛ ما در یک شهر با میلیونها نفر زندگی میکنیم، صدها نفر را در خیابان میبینیم، هزاران نفر را در شبکههای اجتماعی دنبال میکنیم و هر روز با دهها انسان ارتباط داریم؛ اما ممکن است از بسیاری از آنها هیچ شناختی نداشته باشیم. این همان جایی است که مفهوم «فاصله اجتماعی» اهمیت سیاست جنایی پیدا میکند. اگر سیاست جنایی فقط به افزایش پلیس، دوربین، جرمانگاری و مجازات فکر کند، ممکن است مسئله اصلی را از دست بدهد. شاید بخشی از پاسخ به جرم و تعارض، نه در ساختن ابزارهای بیشتر برای کنترل انسانها، بلکه در ساختن رابطه بیشتر میان انسانها باشد. محلهای که در آن همسایهها یکدیگر را میشناسند، مدرسهای که در آن خانوادهها با یکدیگر ارتباط دارند، محیط کاری که در آن اعتماد وجود دارد و سازوکارهای میانجیگری که پیش از دادگاه وارد عمل میشوند، همگی میتوانند بخشی از ظرفیت غیرکیفری جامعه برای مدیریت تعارض باشند. از این منظر، پیشگیری از جرم فقط به معنای جلوگیری از ارتکاب جرم نیست؛ گاهی به معنای جلوگیری از تبدیل یک تعارض اجتماعی به پرونده کیفری است.
شاید بنابراین پرسش مهم سیاست جنایی این نباشد که «چگونه افراد بیشتری را مجازات کنیم؟» و حتی فقط این نباشد که «چگونه مجازات را کاهش دهیم؟» پرسش بنیادیتر این است:
چگونه جامعهای بسازیم که پیش از رسیدن تعارض به پلیس و دادگاه، خودش توان حل آن را داشته باشد؟
شاید برای کاهش وابستگی به مجازات، همیشه لازم نباشد زندان را تغییر دهیم. گاهی باید چیزی را بسیار زودتر از زندان تغییر داد: رابطه آدمها با یکدیگر. زیرا جامعهای که افراد در آن یکدیگر را میشناسند، الزاماً جامعهای بدون جرم نیست؛ اما جامعهای است که در آن هر اختلافی الزاماً «پرونده» نمیشود و هر خطایی الزاماً «مجرم» تولید نمیکند.
و شاید هشدار اصلی کریستی همین باشد:
وقتی انسانها برای یکدیگر به غریبه تبدیل میشوند، مجازات میتواند جای رابطه را بگیرد.