گسست از راهبرد فرسایش درونی و عواقب ناخواسته آن

واکاوی روند تحولات چند سال گذشته و مطالعه راهبردهای دشمن بر ضد جمهوری اسلامی ایران، این انگاره را تقویت می‌کند که دشمن با تحمیل فشارهای همه جانبه در حوزه های مختلف سیاسی، اقتصادی، رسانه‌ای و شناختی و … راهبرد محدودسازی و مرگ تدریجی را در قبال کشورمان اتخاذ نموده بود.

این راهبرد، ترجمان استراتژی مشهور “قورباغه آب‌پز” است که با ایجاد و تعمیق گودالی از بحران‌های برهم انباشته‎‎‌شده، بستری را برای پیشبرد پروژه فرسایش تدریجی و فروپاشی از درون فراهم سازد. از این رو اجرای سیاست فشار‌حداکثری، در کنار هجوم بی‌سابقه تبلیغاتی و رسانه‌ای برای مشروعیت زدایی از نظام جمهوری اسلامی در دستور کار قرار گرفت تا با دامن زدن به بحران های امنیتی، بنیان سامان سیاسی و اجتماعی تخریب گردیده و براندازی از درون در یک فرایند تدریجی و چند ساله تحقق یابد.

اما اقدام عجیب ترامپ در تحمیل یک نبرد نظامی سنگین بر ضد جمهوری اسلامی ایران به صورت پارادوکسیکالی اهداف پروژه فروپاشی از درون را با بن بست روبرو ساخت. واکاوی رازهای این اقدام نظامی و اهداف آن، موضوع این یادداشت نیست. ترامپ در مقطعی صراحتاً ابراز داشت که به محاصره اقتصادی بیش از اقدام نظامی تمایل دارد. این نکته را باید در راستای مشاهده شکست قطعی راهبرد نظامی دانست که به طور مشخص در حوزه سیاست داخلی، پیامدهای غیرمنتظره‌ای برای دشمن به همراه داشت. از جمله این پیامدها باید به محورهای ذیل اشاره کرد:

۱- احیای همبستگی ملی: جنگ به صورت طبیعی و معمول، سطح همگرایی ملی در برابر تهدید مشترک وجودی را ارتقا داد. اگر دشمن تا مدت‌ها به دنبال تشدید شکاف‌های اجتماعی و برجسته‌سازی آن در فضای سیاست داخلی ایران بود، جنگ فضای همدلی و همبستگی را به صورتی گسترده ایجاد نمود و جامعه ایران را برای مدتی از وضعیت تقابل و ستیز گفتمانی دور کرد. نفی جنگ و جنگ‌طلبان، یک گزاره مشترک و فراگیر و به مثابه یک گفتمان عمومی شد و خود نقشی مهم در احیای همبستگی ملی و پویایی اجتماعی داشت.

۲- جوشش درونی پایگاه ایدئولوژیک نظام: اگر در حوادث دی ماه ۱۴۰۴ پایگاه ثابت ایدئولوژیک نظام بنا به علل و عوامل گوناگون، از کنش گری در فضای سیاسی و اجتماعی بازمانده و به استثنای مقاطعی همچون ۲۲ دی بروز و ظهور میدانی نداشت، با تحمیل جنگ و شهادت رهبر انقلاب، جوشش درونی آن به نقطه حداکثری رسید و نقشی به غایت تعیین کننده در معادلات سیاسی و اجتماعی ایران عصر جدید ایفا کرد. انگیزه های کنش میدانی این بخش از پایگاه اجتماعی حاکمیت با وقوع جنگ چند برابر شد و نظام توانست در برابر نیروهای برانداز تکیه گاه قدرتمند خود را ثابت کند.

۳- اهمیت خیابان: با جنگ تحمیلی در رمضان، اهمیت خیابان در فضای سیاست ایران به گونه مضاعفی احیا شد و سیاست خیابانی، این بار در قالبی متفاوت و البته مستمر، در قامت عاملی تعیین کننده در پیشبرد تحولات و روندهای سیاسی و اجتماعی ظاهر گردید. اگر در دی ماه اپوزیسیون با تحریک بخش‌هایی از جامعه در پی تصرف خیابان برآمده بود، در جنگ ورق کاملاً برگشت و این نیروهای حامی نظام بودند که خیابان را به مثابه یک سنگر برای خود حفظ کردند. از اینجا سیاست خیابانی اهمیتی مضاعفی در سیاست ایران یافت.

۴- خلع سلاح اپوزیسیون: جنگ این قابلیت را داشت که اپوزیسیون همدل با تجاوز دشمن را نزد افکار عمومی ایران رسوا ساخت. در این جنگ، گفتمانی که بخشی از نیروهای اپوزیسیون نمایندگی کرده و قبح زدایی از تجاوز خارجی شاید دال مرکزی آن بود، دچار حیثیت زدایی شد و با تشدید اختلافات کلیت اپوزیسیون در این باره، عملاً از خاصیت تعیین کنندگی در عرصه سیاست ایران افتاد. تحولات پسا‌جنگ و مربوط به آتش‌بس هم البته این روند اعتبارزدایی از اپوزیسیون را تشدید نمود.

۵- یکپارچه سازی ارکان قدرت: اگر در وضعیت فرسایش درونی، ارکان قدرت به دلیل پیگیری اهداف متعارض و متضاد، رویه‌های مختلف و بعضاً مخالفی را در پیش می‌گرفتند، در وضعیت جنگی، تمامی ارکان و عناصر قدرت، حول یک محور مشترک گردهم آمده و یکپارچگی خود را حفظ نمودند. این در حالی است که دشمن بر مسأله شکاف‌های درونی ساخت قدرت همواره تمرکز نموده و از آن برای اجرای کلان پروژه خود بهره برده است.

جنگ رمضان وقفه ای بود که اجرای راهبرد فرسایش درونی را با توجه به پیامدهای ناخواسته یاد شده، متوقف ساخت و از قضا به تقویت موقعیت درونی نظام جمهوری اسلامی منجر شد. حفاظت از این موقعیت در دوره پس از آتش بس باید در راستای جلوگیری از دچار شدن مجدد به فرسایش صورت پذیرد تا به استحکام درونیِ بازیافته شده خدشه ای وارد نشود.

 

این مقاله را به اشتراک بگذارید