مرگ علوم اجتماعی در ایران، یا خفقان در جرگه‌ی جامعه‌شناسانه‌ی همیشه‌منتقد؟

نگاهی تحلیلی به غیبت یک گفتمان تحلیلی منسجم از سوی جریان‌های فکری که همواره داعیه‌ی نقد، پرسشگری و شناخت جامعه را دارند

در بحرانی‌ترین و پیچیده‌ترین برهه‌ی تاریخ معاصر برای ایران و حتی منطقه و جهان، آن‌گاه که میلیون‌ها انسان در تهران، قم، نجف و کربلا به صحنه آمدند و حماسه‌ای کم‌نظیر در تشیع امام شهید خود آفریدند، انتظار می‌رفت علوم اجتماعی ایران، به‌مثابه‌ی قطب‌نمای فهم، وارد میدان شود. اما آنچه رخ داد، چیزی فراتر از غیبت چند قلم و چهره بود: غیبت یک گفتمان تحلیلی منسجم از سوی جریان‌های فکری که همواره داعیه‌ی نقد، پرسشگری و شناخت جامعه را دارند. آیا این اساتیدِ این جریان زنده‌اند، یا در اثنای جنگ با غایت آمال ایشان از میان ما رفته‌اند؟

منظور دقیقاً همان طیف‌های جامعه‌شناسان روشنفکرِ سکولار، غرب‌گرا و منتقدِ همیشگیِ سیاست رسمی نظام است؛ همان محافل دانشگاهی که سال‌هاست گفتمان غالب دانشکده‌های علوم اجتماعی را در اختیار دارند و در کلاس درس، پیوسته از رسالت انتقادی دانش، از شجاعت تابوشکنی و از ضرورت دیدن امر اجتماعیِ نهفته در پسِ پدیده‌ها سخن می‌گویند. اما وقتی پای یکی از شگرف‌ترین نمودهای رفتار جمعی مردمِ مقاوم به میان آمد، دستگاه تحلیلی‌شان به‌یکباره از کار افتاد و ترجیح دادند در سکوتی معنادار فرو روند؛ نه یادداشتی، نه تحلیلی، نه حتی توصیفی ساده از آنچه در خیابان‌ها می‌گذشت. گویی این میلیون‌ها انسانی که آمده بودند، مصداق همان جامعه‌ای نبودند که این جریان فکری مدعی شناخت آن است. شاید جامعه‌ی مدنظر ایشان، تنها همان افرادی هستند که دو روز در خیابان بودند که جمعیتی کمتر از پنج درصد کل جامعه در میدان فعلی را تشکیل نمی‌دهند؛ درحالی‌که میدانِ این رویداد، بیش از صد و اندی شبانه‌روز ادامه داشت؟!

مسئله، جهت‌گیری سیاسی نیست. بحث بر سر کمیّتی عظیم است که هر پژوهشگر بی‌طرفی را به تأمل وا می‌دارد. اگر تنها یک‌دهم این جمعیت برای خواسته‌ای متفاوت به خیابان می‌آمدند، همین محافل دانشگاهی ظرف چند ساعت غلغله می‌شدند از تحلیل‌های رنگارنگ درباره‌ی سرمایه‌ی اجتماعی، کنش جمعی، ارتباطات آیینی و جامعه‌ی شبکه‌ای. آن‌گاه قلم‌ها تیز می‌شد و نظریه‌ها از قفس کتاب‌ها بیرون می‌جهیدند. اما اکنون که کمیتِ میدان چندین برابر است، چرا نظریه‌ها به کشوی میز کار بازگشته‌اند؟ مگر این مردمی که راه می‌پیمودند و عزادار ولی خود بودند، جامعه‌ی ایران نبودند؟ اگر به‌جای آدم‌ها، مثلاً اردک‌ها بودند، بی‌شک جامعه‌شناسیِ غرب‌زده تحلیل‌های مبسوطی عرضه می‌کردند مبنی بر اینکه از منظر صنعت طیور، از دریچه‌ی ترومای جمعی، از زاویه‌ی مدل‌های توسعه و…! اما وقتی پای جامعه‌ای خلاف اعتقادات ایشان به میان می‌آید، ناگهان علم از حرکت بازمی‌ایستد.

بخشی از این انفعال ریشه در گسست عمیق میان نظریه و واقعیت دارد. علوم اجتماعی در ایران، در حلقه‌های مسلط فکری‌اش، سال‌هاست به‌جای درگیر شدن با مسائل بومی و عینی جامعه، به بازتولید چارچوب‌های ترجمه‌ای و انتزاعی بسنده کرده و در حال استفراغ از گیدنز و کنت و هابرماس و دورکیم است. این ذهن‌های زنگ‌زده‌ای که مجهز به نظریه‌های وارداتیِ بی‌نسبت با میدان ایرانی‌اند، آن‌گاه که با واقعیتی زنده و پیچیده روبه‌رو می‌شوند، یا توان توضیح آن را ندارند، یا برای حفظ انسجام نظریِ شکننده‌ی خود، ترجیح می‌دهند اصل پدیده را نبینند. نتیجه، سکوت یا عقب‌نشینی تحلیلی است؛ و این یعنی تفاوتِ علمِ زنده و علمِ منفعل. علمِ زنده حتی در شرایط پرهزینه می‌کوشد با دقت و مسئولیت به فهم وضعیت کمک کند، اما علمِ منفعل، حاشیه‌ی امن را بر میدان ترجیح می‌دهد. اینجاست که باید دوباره دست بر دعا برداشت و گفت: «اللهمّ إنّى أعوذ بک من علم لا ینفع!»

عامل دیگر، هزینه‌بار شدن تحلیل در شرایط حساس است. در موقعیتی که هر تحلیل ممکن است موضع‌گیری سیاسی تلقی شود، برخی پژوهشگران به احتیاط پناه می‌برند و می‌ترسند برای ایشان در جامعه‌ی مدنظرشان هزینه‌ای داشته باشد و یا کلاسِ درس‌ها و پنل‌های خبرگی که از ایشان دعوت می‌کنند، کارت هدیه‌شان کم‌صفرتر شود! اما همین‌جاست که رسالت واقعی علوم اجتماعی آشکار می‌شود. اگر قرار باشد جامعه‌شناسی فقط در زمانه‌ی آرام و کم‌ریسک فعال باشد، عملاً کارکرد اصلی خود، یعنی کمک به فهم موقعیت‌های بحرانی را از دست خواهد داد.

نکته‌ی نگران‌کننده‌تر، خروج بخش بزرگی از جامعه از دایره‌ی سوژه‌های قابل مطالعه است. وقتی جریانی فکری، هر رویدادی را که بوی مردمِ مذهبی یا مخالف عقاید فردی‌شان می‌دهد نادیده می‌گیرد، ناخواسته جامعه را دوپاره و دوقطبی می‌کند: بخشی که شایسته‌ی تحلیل و همدلی است و بخشی که به توده‌ی فریب‌خورده تقلیل می‌یابد. این نگاه، نه علمی است و نه اخلاقی؛ این همان تحویل‌گرایی مذمومی است که در کلاس‌های درس نکوهش می‌شود، اما در عمل توسط خودِ این اساتید به کار گرفته می‌شود. همین اساتید بارها از درِ مخالفت با واژه‌هایی که بار ایدئولوژیک دارند، شاگردان خود را نکوهش و یا از کلاس اخراج کرده‌اند، اما در زمان عمل خود به محاق و پس‌توی انجمن‌های پوسیده علوم اجتماعی رفته‌اند.

این خاموشی تحلیلی، خلأ خطرناکی ایجاد می‌کند. اکنون جامعه درگیر بحرانی چندلایه از جنگ با دنیای مستکبران خارجی و جنگ با دنیای دنباله‌روهای بی‌جیره‌ومواجبِ ایشان در داخل است که بدون روایت‌های تحلیلی دقیق، در معرض سردرگمی و تأثیرپذیری از روایت‌های بیرونی قرار می‌گیرد؛ روایت‌هایی که ممکن است بسیار ساده‌انگارانه‌تر و مخرب‌تر باشند. اگر مثلا اساتید مدعیان فهم جامعه، همان‌هایی که سال‌ها نانِ انتقادِ آزادانه به نظام اسلامی ایرانی را بدون هزینه دادن خوردند، میدان را خالی کنند و تغییری در رویه‌های غلط خود ندهند، دشمن سفاک خارجی این خلأ را پر خواهد کرد و روزی خواهد بود که ایشان، همچون چارپایی که کتاب‌ها را بارِ خود کرده و جابه‌جا می‌شوند، مجبور به ترک این فضای زیبا خواهند شد.

جمع‌بندی

علوم اجتماعی در ایران نیازمند بازاندیشی جدی در نسبت خود با جامعه است. این بازاندیشی نه به معنای کنار گذاشتن نگاه انتقادی، بلکه به معنای فعال‌تر شدن، مسئولانه‌تر نوشتن و شکستن حصارهای ذهنی زنگ‌زده‌ای است که مشاهده‌ی واقعیت را ناممکن می‌سازد. اگر جریان‌های مدعی شناخت جامعه نمی‌توانند درباره‌ی بزرگ‌ترین اجتماعات مردمی سخن بگویند، آن‌گاه باید صادقانه از آن‌ها پرسید: جامعه‌شناسِ کدام جامعه‌اید؟ ربط و نسبت شما با جامعه دقیقاً در چیست؟ علمی که در میدان عمل، نسبت خود را با جامعه قطع کند، شایسته‌ی نام علم نیست./پایان

این مقاله را به اشتراک بگذارید