فردوسی و حماسه‌هایش، مرزبانان جدید ایران

گمان میکنیم فردوسی را میشناسیم. انگار او را در قاب مدرسه ها و کنگره های ادبی محبوس کرده باشیم؛ شاعری که رستم و اسفندیارش حماسه یادمان میدهد و ضحاکش میترساندمان. اما ماجرا عمیقتر از اینهاست. فردوسی معمار یک دستگاه فکری است برای روزهای سختی که باید بفهمی کیستی و در کدام سوی تاریخ ایستاده‌ای. وقتی ضحاک زمانه از راه میرسد، شاهنامه نه کتاب شعر، که کتاب تکلیف است.

پیام رهبر انقلاب در روز پاسداشت زبان فارسی، از همان پیامهایی است که نباید در هیاهوی خبری گم شود. درست در روزگاری که مرزها زیر فشار تهاجمی دوگانه جان مایه دوباره میگیرند، ایشان از زبان فارسی میگویند و آن را «قالب شناخت» و «رشتهٔ اتصال اندیشه و مرزهای هویتی» میخوانند. این تعبیر، سیاسی نیست؛ فرهنگی است به عمق تاریخ. مرز هویتی، چیزی فراتر از خطوط جغرافیایی و معاهداتی مثل سایکس-پیکوست. مرز هویتی آنجایی است که آدمها تصمیم میگیرند در برابر «دیگریِ» متجاوز، تعریفی از «ما» ارائه دهند؛ ما ایرانیان، ما فارسی‌زبانان، ما میراثداران تمدنی که در آن ضحاک همیشه شکست خورده است.

اما نقطهٔ اوج پیام رهبری برای من آنجایی بود که بحث را از ادبیات و حماسهٔ کهن، به صحنهٔ نبردی کشاند که بسیاری از ما هنوز طعم تلخ و گسش را زیر زبانمان حس میکنیم. ایشان از دفاع مقدس سوم گفتند؛ از «ضحاکوَشانِ» متجاوز. از نظر من، این تعبیر، چکیدهٔ همهٔ آن چهل روز آتش و خون و افتخاری است که ملت ایران در واپسین نبرد سرنوشت‌ساز خود در برابر استکبار از سر گذراند. در آن چهل روز، دنیا فهمید ضحاک مدرن، با همهٔ ناوهایش، با همهٔ زرادخانه‌های هسته‌ای اش، با آن هیمنهٔ تبلیغاتی کرکننده اش، در برابر ملتی که رستم و فریدون را نه در کتاب، که در جان خود با شواهد مثال متعدد در بین فرماندهان دارد، هیچ غلطی نمیتواند بکند.

همان ضحاکی که فکر میکرد با تحریم فلج‌کننده و تهدید و تهاجم نظامی میتواند ایرانی را به زانو درآورد، غافل از این بود که ما قرن‌هاست بلدیم چطور با اژدها روبه‌رو شویم. در آن چهل روز، مردم ما نشان دادند که «داستان های اسطوره‌ای فردوسی، واقعیت زندگی و شخصیت قهرمانانهٔ آنان» است. این جملهٔ پیام، شعر نیست؛ گزارش میدان است. آن روزها، مرزهای هویتی ایران اسلامی در برابر تهاجم سخت افزاری آمریکا و نرم‌افزاری رسانه های جهان‌خوار، چون فولاد آبدیده شد.

و درست در کانون این مقاومت، تصویری ایستاده بود که حالا با حسرت و افتخار از آن یاد میکنیم: مردی که سالها سپر بلای این ملت بود. رهبر شهید، آن قائد امت اسلامی، کسی که ابتدا با جان و عمر خود و سپس با خون خویش، نقشه های شوم دشمن را نقش بر آب کرد. او ایستاد، بدون ترس از ناو و زیردریایی و زرادخانه‌های هسته ای. با سلاحی که از جنس فولاد نبود، از جنس ایمان به مردم و اعتماد به آن هویت اصیل ایرانی-اسلامی بود که فردوسی و عاشورا را به هم گره میزند. شهادت او، نقطهٔ پایان نبود؛ امضای پای یک نقشهٔ راه بود. او با خون خود نشان داد که در نبرد سوم، فرمانده و سرباز، هر دو در یک صف ایستاده اند و منطق ضحاک ستیزی، منطقی است که باید آن را تا آخرین نفس زیست، نه صرفاً خواند.

فردوسی از «بسی رنج بردن» گفت تا فارسی زنده بماند. امروز آن رنج، معنایی تازه یافته. رنج حفظ «کیستی» در میدان نبرد. رنج ایستادن در برابر اژدهای هفت سری که یک سرش موشک است و سر دیگرش ماهواره و رسانه. اما درس شاهنامه این است که در این نبرد، آنکه ایمانش به «ما» بودنِ خود راسخ‌تر است، پیروز میدان است. ما در آن هفتادو چند روز سرنوشتساز، هم ضحاک را عقب راندیم، هم به دنیا ثابت کردیم که تمدن ایرانی-اسلامی، از پسِ هزار سال، هنوز زنده است. حالا تکلیف ما، تکلیف اهالی فرهنگ و ادب و هنر، و تکلیف من و شما، روایت این حماسه است. روایت اینکه در این نبرد کهن، یک سپاه واحدیم زیر یک پرچم؛ پرچمی از جنس خون و حماسه./پایان

این مقاله را به اشتراک بگذارید